آيا به علت آنكه جمهوري اسلامي ايران به نام « دين» تأسيس شده است و مردم نيز عميقاً مسلمانند، از هر گزندي در امان است؟
آيا مطالعه سرنوشت حكومت هاي ديني در گذشته پاسخ مثبتي به پرسش فوق مي دهد؟
مي دانيم كه خلافت اسلامي حدود 1300 سال تا پايان جنگ جهاني اول ادامه يافت، تصور نمي كنم اين ادعا پذيرفته باشد كه مردم تركيه در اوايل قرن بيستم ميلادي سست ايمان بودند و اسلام در آن جامعه نفوذ عميق نداشت. با وجود اين بر ويرانه نهاد خلافت ( در حقيقت بر ويرانه ديكتاتوري امپراتوران عثماني ) نظام لائيك تأسيس شد .
دنياي مسيحيت نيز چنين تحولي را پشت سر گذاشت . سرنگوني حكومت پاپ و خلع حاكميت كليسا و به حاشيه زندگي اجتماعي رفتن مذهب و تأسيس رژيم هاي سكولار در اروپا شاهد اين ادعاست .
نكته جالب اينكه جايگزين حكومت هاي ديني در شرق و غرب رژيم هاي لائيك بوده است بنابراين اعمال روش هاي غير دمكراتيك به نام دين ، جز آنكه گرايش به سمت سكولاريزم را افزايش دهد نتيجه اي نداشته است.
تجارب فوق مويد آن است كه صرف ديني بودن حكومت نمي تواند دوام آن را تضمين كند؛ به خصوص در دنياي معاصر، تأمين منافع گروهي خاص بدون توجه به رأي و رضايت عمومي و عدم پاسخگويي به علائق، منافع و مطالبات شهروندان حتي اگر به نام دين صورت گيرد نمي تواند استمرار يابد.
عكس قضيه نيز صادق است يعني دموكراسي تنها راه تأمين حقوق شهروندي، ثبات سياسي، استقلال كشور، امنيت و منافع ملي است.
به اين ترتيب مي توان حديث نبوي را امروزه چنين قرائت كرد:
« حكومت غير ديني به شرط دموكراتيك بودن و رعايت حقوق شهروندان تداوم مي يابد.اما نقض حقوق انسان ها استوار و پا برجا نمي ماند حتي اگر به نام دين اعمال شود .»
وارد سایت کاوه گلستان که میشوید به این جملات بر میخورید:«من ميخواهم صحنههايي را به تو نشان دهم كه مثل سيلي به صورتت بخورد و امنيت تو را خدشهدار كند و به خطر بيندازد.ميتواني نگاه نكني،ميتواني خاموش كني،ميتواني هويت خودرا پنهان كني،مثل قاتلها،اما نميتواني جلوي حقيقت را بگيري،هيچ كس نميتواند.» جوامع امروزیسرشاراززشتیو پلیدیاند،همانطور که پاکی و خوبی در آنها جریان دارند. معتقدم رسالت يك روزنامهنگار متعهد؛انعکاس و نشان دادن همین زشتیها و زیباییها در قالبهاي مختلف است؛به اين شرط كه حقيقت را در ميدان حركت قلم به نام مصلحت و اما البته به كام منفعت به بهاي درك قدرت به ناروا ذبح نامطبوع نكنيم و زبان سرخ را مركب وصل به اميال و آمال شخصي. با چنين اعتقادي است كه لاجرم سكوت بر كاستي و ناروايي،حكم مرگ انديشه آدمي پنداشته ميشود و كجاست آنكه از مرگ،بيتوشهاي در خور آخرت؛نهراسد و از براي تمرين زيستن،شمع برنيافروختهوآببه خوابگه مورچگان روان نسازد. اين همه؛تعبير اين حقيقت بود كه آنچه كلاف توسعه ایران زمین را چنين درهم آميخته و بههم پيچا نيده؛نه كمبود اعتبار،امكان، برنامه و حتي عزم مركزنشينان بر رفع نيازهاي مردمان اين ديار كه خيانت همراهان و صداهاي تفرقهانگيزاننده است. همان كه آب به آسياب ديگران ريخته و مرغ پاي لنگ همسايه را طاووس ميخواند. هما ن كه سقف شكوفايي ایرانيان در مركز را به كوتاهي انديشه خويش دانسته و از سپردن جريان امور به فرزندان شايسته ایران گريزان است؛آنچه در ادامه به قامت«يك افسانهآفريقايي» ميرودانعكاس واقعيت تلخ موجود در استان است؛آيا از حقيقت گريزي هست! ... روزيشكارافكنجواني،تيروكمانبه دست،برايپيداكردنشكار در جنگل ميگشت كه نزديك بود در گودال ژرفي بيفتد. فريادهايي چنان عجيب از گودال ميآمد كه شكارافكن ايستاد و به دقت در قعر تيره و تار گودال نگريست و گفت:«چه كسي آن پايين است؟» صداييچندشنيدهشدكهميگفتند:«به دادمانبرس!ما پاداش خوبي به تو مي دهيم!» شكارچي ديد كه موش صحرايي و ماري و پلنگي و يك آدميزاد در گودال افتادهاند و ديوارههاي گودال به قدري پرشيب و ليزاند كه هيچ يك از آنان نميتواند از آنجا بيرون بيايد. شكارچي گفت:«چرا كمكتان بكنم؟موش صحرايي خواروبار ما را از انبار غلهمان ميدزدد.پلنگ گاوها را ميكشد.مار هم ما را ميگزد.پس من جز آن انسان هيچ كس را نجات نميدهم.»جانوران التماس كردند و قول دادند كه به او آزاري نرسانند و پاداش او را نيز بدهند.شكارچي نرم شده و چند پيچك كلفت آورد و آن را داخل گودال فرستاد. سه جانور و آدم طناب را گرفتند و بيرون آمدند.سه جانور از شكارچي خداحافظي كردند و قول دادند كه خيلي زود برگردند و پاداشهاي خود را بياورند.اما مرد گفت كه خيلي تنگدست است و نميتواند پاداشي به شكارچي جوان بدهد.شكارچي كه مردي بسيار پاكدل بود او را به كلبه خويش برد و در شام خود شريك كرد و به او اجازه داد در آنجا بخوابد.فرداي آن روز پلنگ به در خانه او آمد و گفت:«چون مرا از گودال بيرون آوردي،من هر روز از جنگل برايت شكار ميكنم و هر شامگاه برايت گوشت ميآورم.» چند روز بعد مار به در خانه شكارچي آمد و گفت:«تو مرا از مرگ رهانيدي،من هم در عوض چيزي برايت آوردهام كه ممكن است روزي تو را از مرگ برهاند.اين چيز دارويي بسيار مؤثر است كه اگر آن را با خون خائني بياميزي،هر مار گزيدهاي را از مرگ ميرهاند.» شكارچي دارو را در جاي مطمئني پنهان كرد. موش صحرايي هم با بقچهاي بر پشتش آمدو گفت:اكنون گنجي بزرگ از كلبهها و دهكدهاي دوردست گرد آوردهام.اينها را بردار.همهاش مال توست!» شكارچي از موش صحرايي تشكر كرد و بقچه را گشود.درون بقچه پر از زيورهاي زرين و عاجهاي گرانبها بود.او بسيار حيرت كرد و با شادماني به مردي كه از گودال نجاتش داده بود، گفت:«حالا من مرد ثروتمندي شدم.»شكارچي خانه زيبايي خريد و با مرد كه ديگر دوستش شده بود، روزهاي خوبي را آغاز كردند.اما مرد به او حسادت ميكرد و آنقدر پيشروي كرد كه عاقبت يك شب تصميم گرفت به شكارچي جوان صدمهاي برساند.روزي«امير»يكي از شهرهاي نزديك پيكهايي به همه جا فرستاد كه زيورآلات او را دزديدهاند و هركس آنها را پيدا كند،پاداش خوبي خواهد گرفت. مرد ناسپاس فرصت را غنيمت شمرد و خواست شكارچي را به رسوايي و فقر بكشاند پس نزد امير رفت و آبروي شكارچي جوان را زير سؤال برد. امير روز بعد به در خانه شكارچي آمد و او را با خود به كاخ برد و خواست كه بداند او چنين ثروتي را از كجا به دست آورده است.شكارچي همه ماجرا را از اول براي او تعريف كرد.اما آنها حرف او را باور نكردند و گفتند كه:«تو را به زندان مياندازيم.» در همين موقع صداي شيوني از اتاق بغل برخاست.خدمتكاري هراسان به سراغ امير آمد و گفت:«فرزند بزرگتان را ماري گزيده و در حال مردن است.»شكارچي خواهش كرد كه به خانه برود و هديه مار را بياورد. او به خانه رفت و با چاقو خراشي به بازوي مرد خائن داد و با دارو درآميخت. فرزند امير بزودي سلامت خود را بازيافت و همه فهميدند كه شكارچي راست گفته است.امير مرد خائن را پس از اين حادثه از سرزمين خود بيرون كرد و شكارچي جوان را راهي خانهاش كرد و او ساليان سال به خوبي و در آرامش زندگي كرد.
همچنان كه سال هاي آغازين هزاره سوم ميلادي را پشت سر مي گذاريم، با وجود همه اميدواري هايي كه در كالبد توده هاي مردم دميده مي شود، گذشته ی لبريز از شكست، ناكامي، پس روي هاي مكرر و در جا زدن هاي بي ثمر، آتشِ بيمي هراسناك را در دل هاي حقيقت بينان، شعله ور مي سازد كه ياران، اين برج و آن سرا بر همان پي رفته است.
گويي در رفت و آمدِ ناگزير همه قرن هاي گذشته با بكار بستن روش هايي ناروشن، نتايجي معين اندوخته ايم كه آنچه امروز به تحفه، پيش روي دنياي مدرنِ قرنِ بيست و يكمي قرار مي دهيم، ناپخته همين معناست.
ايران هزار و البته چند نيز بدون بازگشت نقادانه به آنچه خطاكارانه رفته است، دست مايه اي فراتر از آنچه داريم نخواهد داشت؛ بلكه به سبب سرعت نامنتظره توسعه و پيشرفت هاي بشري، شايد هم دور افتاده تر از كاروان پر رمز و راز بشر در قياس با امروز.
توليد پرسش و تشويش اذهان نسبت به اين همه كاستي و ناداري، چون چرخِ انديشه را در راه پاسخ جويي و فراهم آوردن مرحمي در خورِ اين زخم خواهد انداخت، بايسته ترين رسالت اصحاب قلم است.
تصورِ مشركانه خواندن نقد در چنين فضايي و از سوي ديگر دعوت به اكرام مجريان، از چون ماياني، شمايلي برخواهد آورد مثال دن كيشوت، آن سان كه آسياب بادي، دشمن پنداشته شده و ديوانه ی همراه، عاقله مردي دانشمند.
از اين منظر، اگر تاريخ را اجماع خرد جمعي نسل آينده بدانيم، پيش بيني قضاوت تاريخ در برابر آنچه ديروز كاشته و امروز نيز لابد بر همان سفره ايم و فردا البته انگشت حسرت و ديگر كاري نتوانستن بر دهان خواهيم گرفت، چندان سخت و ناممكن نخواهد بود.
بي عملي امروز گرچه منجر به توليد هوايي آلوده و مرده در فضاي استشمام خود ما شده است اما كاش بهاي چنين خطايي را تنها نسل سوخته اين دهه ها مي داد كه البته خود كرده بود.
گوهر رهيافت اين نوشتار، تقبيح سياست هاي گذشته و يا حتي نقد ناروايي هاي صورت گرفته نيست، چه، كوتوله هاي خویش سرزنش كننده، خود فرشته مرگ خودند.
بلكه مي خواهيم فارغ از اتهام زني هاي مرسوم در متن چنين مباحثي كه از عمق منفعت طلب و حسابگر آدمي بر مي آيند در پاسخ به پرسش اساسي دليل ماندگاري اين فقر دائمي در ايران بزرگ كه امروز به عقب ماندگي محسوس در تمام زمينه ها از دنياي مدرن تبديل شده است به نقدِ عمل نخبگان حوزه هاي مختلف فعال در گستره جامعه ايراني بپردازيم .
آنها كه هريك بخش اساسي جامعه را هدايت و راهبري مي كردند و به نام ارزش ها، مقدسات و ايدئولوژي خاص خود به گونه اي بیرق تدبير امور بر مي افراشتند كه سنگ توسعه بر محور آسياب جامعه قرار نگيرد.
با اين تفسير، جستار فعلي بر جاي يك گروه و نخبه مشخص، نخبگان متعددي را در معرض نقد خود قرار مي دهد تا شايد از منظري ديگر به اين موضوع بپردازد:
سياستمداران
اجازه دهيد كار خود را با سياستمداران آغاز كنيم زير آنها بيش از ديگران قابل رؤيت هستند. سياستمداران آنقدر در جامعه امروز ایرانی بدنام و بي اعتبار شده اند كه مردم حتي آنها را انتخاب نمي كنند و آنها مجبورند ثابت كنند كه افرادي كاملاً متفاوت همچون افسران نظامي، ملكه هاي زيبايي و فن آوران هستند يعني هر چيزي غير از سياستمدار. اما چرا اينچنين است؟ بخش عمده اي از اين موضوع بدليل فساد در بخش هاي دولتي است كه به يك موضوع عادي در اين جامعه تبديل شده است. اين نوع فساد به سه شكل قابل بيان است:
شكل كلاسيك، كه در آن مقامات دولتي براي برنده شدن در هر پروژه اي يا جلوگيري از آسيب رساندن قوانين به منافع افراد، حق العمل ها يا رشوه هايي را دريافت مي دارند.
شكل غير مستقيم، كه در آن شما به كسي كه با او متحد هستيد سود مي رسانيد ولو اينكه شما خودتان فردي پاك باشيد. گويي سياستمداران ایرانی كه براي صیانت از قوانين انتخاب شده اند، خدمتگزاران عموم نيستند، بلكه مستبداني هستند كه ميزان وجهه خود را با تخطي از قوانين ارزيابي مي كنند. در ایران امروز تعريف قدرت حقيقي در همين امر، در توانايي براي عمل فراتر از حد قانون نهفته است.
نظاميان
نظاميان از جمله مقصرين مهم معضلات امروز ایران بزرگ هستند. در دموكراسي هاي پيشرفته، نقش نيروهاي نظامي حفظ كشور در برابر تهديدهاي خارجي است. در ایران امروز؛ نيروهاي نظامي معمولاً درگير حفظ كشور در برابر شكست هاي سياستمداران از طريق اجراي ديدگاه هاي مربوط به عدالت اجتماعي با اعمال زور يا حفظ دولت و نظم عمومي هستند. در هر دو حالت، آنها به مانند نيرويي كه كشور خودش را اشغال كرده، عمل مي كنند.
حضور نظاميان در شركت هاي دولتي یا مشارکت در پروژه های عمومی؛براي آینده ایران بسيار پرهزينه خواهد بود.
همانند سياستمداران، افسران نظامي نيز دارای قابلیت نزدیکی به گرداب فساد هستند. شركت هاي برخوردار از مصونيت آنها بازار را به نابودي مي كشاند و اين در حالي است كه شركت هاي آنها بسيار گسترده و داراي نيروي كار انبوهي می باشد. نتيجه اين امر بي كفايتي چنين شركت هايي خواهد بود.
تجار
يكي از بزرگترين كنايه هاي سياسي جامعه امروز ایرانی، آن است كه سرمايه داري عنان گسيخته آن مسئول 50 درصد فقر تمام مردم ایران از جنوب تا شمال است كه در محيط هاي بسيار نامناسب زندگي مي كنند.
تراژدي واقعي در ایران امروز آن است كه عرضه سرمايه بسيار نامحدود است و بخش عمده آن در دست كساني نيست كه كارآفرينان واقعي باشند و دست به نوآوري بزنند بلكه در دست افراد محافظه كاري است كه ترجيح مي دهند پول خود را در مستغلات سرمايه گذاري كنند و انتظار دارند كه رشد كشورشان باعث رشد ارزش دارائي هايشان گردد. اينها سرمايه داران نوين نيستند بلكه ملاكان عصر فئودال هستند.
اما بدتر از آن تاجری است كه به دنبال كسب آينده از طريق نفوذ سياسي است نه از طريق رقابت در بازار.اين تجار سود خود را در يك چرخه مملو از فساد كه خود موجب افزايش فساد مي شود با سياستمداران فاسد تقسيم مي كنند. آنها از تعرفه ها استفاده مي كنند و به كمك معيارهاي اقتصادي حقوق انحصاري بدست مي آورند.
همچنين از امتيازات عدم پرداخت ماليات، يارانه، نرخ بهره، وام هاي بلاعوض و شرايط خريد ارزهاي خارجي بهره مي برند.
اين گونه روابط دوستانه ميان تجار و سياستمداران فاسد به نرخ فروش ارزهاي خارجي و به هنگام وارد كردن كالاهاي سرمايه اي به صنايع بومي آسيب شديدي وارد كرده است.
اين رويه هاي مضر منحصر به ایران امروزمان نيستند اما ميزان و تناوب چنين فسادي در ایران زمین واقعاً نگران كننده است زيرا بي تفاوتي ها و در عين حال مصونيت هاي زيادي را براي افراد فاسد در پي دارد.
بنظر مي رسد مردم نمي فهمند كه پول كسب شده توسط اين گونه تجار از طريق خريد و فروش كالاها، مستقيم يا غير مستقيم از جيب ماليات دهندگان و یا کیسه روزی تمام شدنی نفت؛پرداخت مي شود. آنها اين نوع فعاليت غيرمجاز كه هزينه هاي كلي معاملات كالاها و خدمات را افزايش مي دهد و باعث تشديد فقر مي گردد را مورد ارزيابي قرار نمي دهد.
البته استثناهايي هم وجود دارد اما حقيقت آن است كه ایران هزاره سوم؛ هرگز سرمايه گذاري مدرن را كه با دموكراسي سياسي تركيب شده و سطح بالايي از رفاه انساني را خلق كرده و در جوامع خوشبخت غرب و شرق آسيا ديده مي شود تجربه نكرده است.
روحانيون
بسيار دردناك است كه روحانيون را در زمره افراد ارشدي قرار دهيم كه مسئول فقر و بدبختي توده مردم هستند. اين امر دردناك است زيرا افراد مسئول همگي روحاني نيستند بلكه كساني هستند كه عليه اصول اقتصادي بازار و توجيه فعاليت هاي ضد دموكراسي موعظه مي كنند. همچنين اين موضوع دردناك است زيرا آنها روحانيوني هستند كه كار خود را بدون گذشت و نوع دوستي انجام مي دهند. اما اين فقدان عدالت اجتماعي است كه فقرا را محكوم به فقر دائمي مي كند. نمونه اي واقعي از اين گفته كه راه جهنم با حسن نيت سنگفرش شده است؛می باشد.
آنها(برخی از روحانیون) براي تنگدستي فقرا تأسف مي خوردند ولي همزمان اين فكر را اشاعه مي دهند كه داشتن ثروت گناه است. به علاوه رفتار آنها با افرادي كه در اثر كار سخت، پس انداز و خلاقيت به موفقيت اقتصادي رسيده اند چنان است كه گويي اين افراد گناهكارند. آنها راجع به نگرش هايي موعظه مي كنند كه در تضاد با روانشناسي موفقيت است.
از نظر برخي از روحانيون جنبش آزادي بخش، فقر اجتناب ناپذير است ، حداقل در اثر عملكرد امپرياليستي كشورهاي ثروتمند و در رأس آنها آمريكا، گريز ناپذير است، پس تنها راه نابودي فقر، روي آوردن به خشونت مسلحانه است. خشونتي كه ...
روشنفكران
فرهنگ هاي كمي وجود دارند كه روشنفكران آن ها همانند روشنفكران ایران85 اينچنين غیر عيني و ناقابل رؤيت باشند. چرا که شاید مطرح شدن یک روشنفکر رابطه مستقیمی با نابودی آن دارد.
بعلاوه، آنچه امروز بسياري از روشنفكران در روزنامه ها، كتاب ها، مجلات و حتی رسانه های دیداری و شنیداری اعلام مي كنند بارها در اكثر دانشگاهاي غربی تكرار شده است.
...در خاتمه، كاملاً مشخص است كه اين گروه از افراد ارشد جامعه نتوانسته اند مانع از فعاليت آناني شوند كه ایران عزیز را علي رغم فقر و بي عدالتيش حفظ كرده اند. اما نقش آنها به مراتب چشمگيرتر است.
در واقع مهمترين اميدواري من آن است كه محرومان جامعه امروز بتوانند به زندگي آزاد، هويت، عدالت و خوشبختي و رفاه جامعه اميدوار باشند.
اشاره:
مي گويند:«زندگي، نزد هر شخصي مفهومي خاص دارد. »
عدهاي زندگي را تنها منحصر به وضعيت روزمرگي ميكنند و عدهاي هم زندگي را به سمت و سويي هدايت ميكنند كه واژههايي چون«گذشت»، «بزرگواري» و«بودن»، مفهوم و معنايي تازه به خود ميگيرد.
عدهاي زندگي خود را خرج ظواهر روزمره ميكنند و عدهاي ديگرتلاششان را معطوف به تأثير گذاري بر چرخه سپري كردن روزگار.
ميگويم: اين كه هر كدامِ ما در كدام دسته از اين تقيسمبندي قرار ميگيريم، قضاوت و داوري ديگران را ميطلبد. به راستي، چرا پس از گذشت سالها هنوز هم با شنيدن آهنگ «كودكانه» فرهاد حس نوستالژيك غريبي بر وجود انسانِ ايراني چنگ ميزند و ما با خود ميانديشيم چرا چند سال از عمر او را هدر دادند و مانعِ خواندنش شدند؟
ديگر نميانديشيم كه آيا «بوي تند ماهي دودي» باز هم «وسط سفره نو» براي عدهاي كه زندگيشان را خرج ظاهر سازيها كردهاند، معنا و مفهومي دارد؟ آيا حكايت انسانهايي كه هنوز هم با شنيدن صداي فرهاد به ياد سالهاي دور ميافتند، حكايت روزگار سپري شده مردم سالخورده است؟
ميگويند: پرداخت به ساخت منسجم زندگاني يك هنرمند در اتاق شيشهاي محمد مالی كه پروژه به نقد كشاندن صاحبان نفوذ در جامعه ايراني بوده است، چه ضرورتي دارد؟
مي گويم: فرهاد براي آناني كه او را دوست دارند نه فقط يك صدا كه مجموعهاي است از تصاوير ذهني در كنار خاطرات فراموش نشدنيِ دوراني كه خدا كند پس از ما هيچ ايراني ديگري با آن مواجه نشود، دوراني تلخ چون تلخي صداي فرهاد. ميگويند: ديگر چه ... ؟
ميگويم: سالها پيش وقتي دوستي ميگفت ـ امير حسين رسائل ـ كه با احمد شاملو و شعرهايش از طريق فرهاد آشنا شده است، خندهام گرفت و او را به ناداني و بي سوادياش سرزنش كردم ولي بعد كه با خود فكر كردم، ديدم مگر چه ايرادي دارد؟
خوب، دانش همواره نياز به واسطهاي دارد تا به آدمي برسد.
شناخت يك نفر از شعر معاصر هم از طريق ترانههاي خوانندگان مورد علاقه اش حاصل ميشود و چه بهتر كه اين خوانندگان اشعار خوبي بخوانند.
حقيقت اين است كه بسياري از هم نسلان ديروزين از طريق درك تفاوت موسيقي، خواندن و ترانههاي خوانندگاني چون فرهاد و يا فريدون با ديگر خوانندگان و ترانهسرايان موسيقي پاپ ايران، به موسيقي غني و برتر ايراني و فرهنگي پي بردند. درست شبيه همان تأثيري كه فيلمهاي موج نو سينماي ايران بر مخاطبان سينما گذاشت و آنها را به كشف راز سينماي واقعي نائل گرداند. اما افسوس كه پس از انقلاب فقط سينما توانست به راه خود ادامه دهد و فرهاد و چند تن ديگر از همراهان او كه تن به سفر ندادند از ادامه راه خود بازماندند.
راهي كه در صورت ادامه به حتم، به اين زوديها به مرگشان منتهي نميشد.
فرهاد اواخر دهه چهل و پنجاه خواند.
ميگويند:چگونه و براي كه و چه ... ؟
ميگويم:جوري كه هيچ كس پيش از او نخوانده و پس از او نيز نخواهند خواند، اما به اعتقاد من فرهاد در سالهاي دهه شصت شنيده شد. سالهاي نوجواني و جواني نسلي كه وارث چيزي نبود جز اندوهي كه نميدانست با او از كجا ميآيد. سالهاي جواني، همه صداي فرهاد را نميشنيدند.
آن روزها هم موسيقي ايران چون همين حالا كه او خاموش است در بازار مكارهاي دست و پا مي زد كه هنر كش است و هنرمندكش. شايد بديهايي هم كه فرهاد با خود كرد حاصل همين باشد.
وضعيتي كه آنقدر صداي او را در گلو خفه ميكرد تا سرانجام چون بغضي تركيد. بغضي كه همواره در خانههاي نوجوانان و جوانان نسل من انباشته بود و با نوارهاي چند بار كپي شده كه ديگر رمقي نداشتند، دست به دست ميگشت و دهان به دهان زمزمه ميشد. كجاي كار ايراد دارد، نميدانم. دائماً با خود فكرميكنم كه ديگر هيچ وقت نميتوانيم به آن روزها برگرديم. نميخواهم بگويم دوران طلايي، كه به گمانم دوران زلالي بود، بيرنگ و ريا، رنگ و ريايي كه حالا تمام وجودمان را گرفته و دارد خفهمان ميكند. يكي به راستي خفه ميشود و ديگري براي رهايي دست به هر جا مياندازد و به هر كار دست ميزند. شايد اينها حاصل اندوه و دورماندگي است.
آن هم فقط براي من و شايد تو و چند تن ديگر از همسالانت. چگونه ميشود از فرهاد گفت و دچار اين اندوه نشد؟
اندوهي كه با صداي او درد دل ما جا گرفت و جاودانه شد.
ميگويند: ... و مرگ... پايان كبوتر نيست.
ميگويم: مرگِ فرهاد مهراد در غربت همان گونه اتفاق افتاد كه انتظار ميرفت. دور و تلخ.
با حاشيهاي از حسرت و هاشوري از عصيان. آقاي خواننده، درگرگ و ميش شبي دور از وطن چون ترجيعبند همان ترانه شبانه به ما جماعت، حالي كردكه حوصله ندارد.البته بيحوصلگي او سالهاست كه ... آن تلخيِ عميق كه از پاريس به تهران مخابره شد، نبود آنچه بايد كه، آخر او نه سلطان قلبها بود و نه شاعر آينهها. راستي! هيچكس نتوانست برايش كاري كند. ماهي ها در خاك ميميرند.
و اما متن
همه چيز از يك سينما شروع شد. هنري كه با خون تازهاي كه جوانها در رگهايش ريخته بودند، جان ميگرفت. يك سال پس از قيصر (1348) علي عباسي، مدير سازمان سينمايي «پيام» از«مسعود كيمايي»، كارگردان جواني كه با فيلم دومش«شهر» را به هم ريخته بود، خواست تا فيلم جديدش «رضا موتوري» (1349) را براي او بسازد.
توجه به جوانها فقط به دليل بحثانگيزي ساختههاي آنان نبود.
آه فرهاد!
«قيصر و طوقي»(علي حاتمي) ساختههاي دوم جوانهاي تازه نفس، نفس گيشهها را بريده بود ... كيميايي براي پايان فيلم تلخي كه ساخته، ترانه ميخواهد.
رضا سوار بر موتور سوزوكي به دست ممدالكي زخمي شده بود و قبل از آنكه پس از برخورد با سپرهاي ماشين حمل زباله آخرين نفسها را بكشد و پيام واپسين را براي تنها رفيقش عباس قراضه بفرستد.
كمي در خيابانهاي باران خورده شهر چرخ ميزند. اينجا همان جايي است كه ترانه ميخواند. «منفرد زاده» به سراغ دوستش«شهيار قنبري»ميرود. قرار ميشود شعر ترانه را او بگويد. يك شب نخوابيدن در طبقه دوم سازمان سينمايي«پيام»باعث تولد ترانهاي ميشود كه برخلاف همه ترانههاي آن زمان قافيه ندارد.
قرار است خواننده كلمات را كشيده و بم بخواند. پيشنهاد اوليه«عماد رام»است. اما خواندن«عماد»روي فيلم منتفي ميشود. جست و جو براي يك خواننده با صداي بم در شهر آغاز ميشود.
آه فرهاد!
فيلم «رضا موتوري» در سال 1349 به نمايش عمومي درآمد و برخلاف «قيصر» نه فروش چنداني كرد و نه چون آن فيلم سر و صدا كرد.
اما اتفاق مهمي كه پس از نمايش عمومي «رضا موتوري» افتاد، نحوه انتشار صفحه موسيقي آن بود.
پس از موفقيت موسيقي متن فيلم «قيصر»كه روي صفحه توزيع شده بود، صفحه ترانه «رضا موتوري» با روي جلدي متفاوت، با عكس سياه و سفيد از صحنه ضبط ترانه فيلم و عكس«فرهاد »، خواننده ترانه فيلم (مرد تنها)، منتشر شد.
فرهاد در عكس بر خلاف خوانندگان فارسي با ظاهري آشفته و پوششي نه چندان مرتب در مقابل ميكروفون قرار گرفته بود و«اسفنديار منفرد زاده» مشغول رهبري گروه كوچك اركستر بود.
اين تفاوتها نشان ميداد زلزلههايي كه«قيصر» با موسيقياش به وجود آورد، پس لرزههاي فراواني خواهد داشت.
پس لرزه بعدي يك سال بعد به وقوع پيوست و باعث شد كه فرهاد به يكباره از خوانندههاي كافهنشين و مهجور به يك خواننده مشهور با صفحههاي فراوان و پرفروش تبديل شود.
آه فرهاد!
«عباس شاويز»، مدير«آريانا فيلم» و تهيهكننده «قيصر»دست به ساخت فيلمي به كارگرداني «امير نادري»، عكاس پرانرژي فيلم«قيصر»زد، با عنوان «خداحافظ رفيق». اين فيلم با سختي و مرارت فراواني ساخته شد و سرانجام در بيپوليِ مفرط تهيهكننده و با كمك مادي «باربد طاهري» (كه خود يك سال بعد به خاطر هزينه توليد فيلم«رگبار» به زندان افتاد) به پايان رسيد.
نخستين فيلم «امير نادري»چون «رضا موتوري»، رهاورد تازهاي براي موسيقي پاپ ايران داشت.
ترانه «جمعه»با صداي فرهاد و موسيقي «منفردزاده» مثل بمب در تهران تركيد. شعر ترانه را«شهيار قنبري» گفته بود.
تهيه كننده فيلم كه از فروش فيلم (چون در ماه محرم اكران شده بود) سودي نبرده بود، با حسرت به فروش فراوان صفحههاي موسيقي«جمعه»مينگريست كه همه حقوق آن را يك جا به قيمتِ اندكي فروخته بود. مضمون ترانه «جمعه» با تحولات سياسي كه همزمان اتفاق افتاده بود، عجيب در هم آميخته و باعث شد كه صفحه آنقدر بفروشد كه مأموران ساواك به فراخواندن خواننده، شاعر و آهنگساز آن بپردازند. ولي موفقيت صداي فرهاد چيز ديگري بود و اوجي بود تكرار ناشدني.
فرهاد در اوج شهرت دو بار ديگر براي فيلمهاي ايراني آواز خواند كه هيچ كدام از آنها موفقيت «جمعه» را تكرار نكرد.
ترانه « خسته » براي فيلم «زنجيري » (1351) ساخته «خسرو يحيايي» با شعر «تورج نگهبان» و موسيقي «محمد اوشال» و ترانه «سقف»براي فيلم «ماهيها در خاك ميميرند» (1356) ساخته «امير مجاهد» و «فرزان دلجو» با شعر«ايرج جنتي عطايي» و موسيقي يار هميشگياش، «اسفنديار منفرد زاده».
بين سالهاي 53 تا 58 همزمان با اوج گيري انقلاب پديدههاي صفحه و گرامافون جاي خود را به نوار و ضبط صوتهاي جديد دادند.
در اين ميان مجموعه ترانههاي فرهاد در اين سالها توسط ناشران مختلفي به شكل كاست منتشر شد كه هيچ آمار دقيقي از دفعات ضبط و پخش و انتشار و فروش آن در دست نيست.
فرهاد در طول همين سالها چند بار ترانههاي «كودكان»و «سقف» را در برنامههاي شو تلويزيوني اجرا كرد. چند كنسرت هم برگزار كرد كه همگي با استقبال فراواني رو به رو شد.
پس از انقلاب از فرهاد دو مجموعه «خواب در بيداري»و «برف»منتشر شد كه هيچكدام شكوه آثار او را در دهه50 تكرار نكرد (راديو هر ازچندگاهي به مناسبت هفته وحدت، ترانه وحدت را پخش ميكند).
در سال 1377 نامهاي در حمايت از «كرباسچي» براي روزنامه «جامعه» نوشت. در همان سال كنسرتي در هتل شرق تهران برگزار كرد.
به درخواست همه خبرنگاران براي گفت وگو پاسخ منفي داد، به كانادا رفت، كنسرتي برگزار كرد كه نوار VHS آن در تهران منتشر شد و شنبه 9 شهريور 1381 در سن 59 سالگي در بيمارستاني در پاريس بر اثر بيماري هپاتيت درگذشت. اما به راستي، نيمه ديگر فرهاد مهراد چيست. او كه بود ...؟
در سال 1334 فيلم «زيبايان شب» (1952) محصول ايتاليا و فرانسه ساخته «رنه كلر» (در ايران به عنوان «رويايي شيرين» نمايش داده شده است) با دوبله متفاوتي در سينما «رويال»به نمايش درآمد و با استقبال خوبي روبرو شد.
اين فيلم موزيكال با مديريت دوبلاژ «سيامك ياسمي» (كارگردان گنج قارون) در استوديو «سانترال» دوبله شده بود.
تفاوت دوبله اين فيلم با بقيه فيلمهايي كه سالها دوبله ميشد در نحوه اجراي ترانههاي آن بود.
در سال 1346 به «علي كسمايي» دوبله فيلم موزيكال«بانوي زيباي من» (1964) محصول آمريكا ساخته«جورج كيوكر»و با شركت «آدري هيپورن»و«ركس هريسون» پيشنهاد شد.
«كسمايي» چون فيلم قبلي ،براي اجراي آوازها به دنبال صداهايي تازه ميگشت.
در اين فيلم كه آوازهايش توسط«تورج نگهبان» سروده شده است، ترانهاي وجود دارد با عنوان «اگه يك جو شانس داشتيم»، اين ترانه را بازيگر نقش پدر«آدري هپيورن»درباره زندگي فقيرانهاش ميخواند.
«كسمايي» براي اجراي اين ترانه دنبال خوانندهاي با صداي بم و گرفته ميگشت تا اينكه كسي به او جواني را معرفي كرد كه در كافههاي متوسط تهران ترانههاي خارجي را با گيتار مينواخت و ميخواند.
جواني 24 ساله كه «بيتل» و «الويس» ميخواند و صداي به شدت گرفته داشت. نام او در دفتر استوديو ثبت مي شود. فرهاد معروف به فرهاد «بلك كت»(گربه سياه) خواننده، به استوديو ميآيد و پس از چند بار بهترين ترانه را اجرا ميكند.نام او در دفتر استوديو ثبت مي شود.
اما به دلايلي نامعلوم اين ترانه با صداي يك خواننده روس به نام «دانيل گوژوين» (هم اكنون خواننده اپرا در لس آنجلس) روي فيلم ضبط ميشود.
ترانه «اگه يك جو شانس داشتم» با صداي «فرهاد بلك كت»به دنبال موفقيت فيلم روي صفحه 34 دور با قيمت 3 تومان در صفحه فروشيهاي تهران همراه با ديگر ترانههاي فيلم توزيع ميشود.
اما هيچكس صاحب آن صدا را نميشناسد.
مضمون ترانه كه تأكيدي است بر شانس و اقبال و جايگاه آن در رشته و ترقي آدمهاي فقير چندان دندان گير نبود كه خوانندهي آن را مشهور كند.
فرهاد راهي«رستوران كوچيني» ميشود.
«رستوران كوچيني» بلوار اليزابت (بلوار كشاورز) همراه با صرف شام، موسيقي روز جهان را توسط خواننده جوانش به مشتريان عرضه ميكند.
دو سال بعد يك پيك از طرف سازمان سينمايي «پيام»، پلههاي «كوچيني»را بالا ميرود تا به «فرهاد بلك كت »بگويد كه يك كارگردان و آهنگسازش به همراه شاعري منتظرش هستند.
آه فرهاد!
...باري، فرهاد مهراد هيچ گاه در فعاليتهاي اندك هنرياش در سالهاي پس از انقلاب به اوجي كه در دهه پنجاه رسيده بود، دست نيافت.
صاحبنظران در اين رابطه دو دليل عمده بيشتر ندارند كه هر كدام از ديدگاه حرفهاي و اجتماعي قابل بررسي است.
دليل اول اينكه فرهاد ضلعي از يك مثلث بود كه دو ضلع ديگر را «اسفنديار منفردزاده» و شاعراني چون «شهيار قنبري» تكميل ميكردند.
مهاجرت اين هنرمندان از ايران و تنهايي فرهاد و تأكيدش بر ماندن در ايران، بزرگترين رهآوردش كاهش حس و حالي بود كه در آثارش موج ميزد.
اما دومين دليل كه بسيار مهمتر از دليل اول به نظر ميرسد همگوني و همخواني هنرمند با شرايط اجتماعي است.
فرهاد يك خواننده كاملاً اجتماعي و برآمده از تبعات ناهنجاريهاي اجتماعي بود.
او كه زير و بم صدايش با التهاب اجتماعي تعيين ميشد، از قافله پرشتاب اجتماع عقب ماند و ديديم كه چنين نيز شد. نه فقط براي فرهاد بلكه براي بسياري از هنرمندان هنر اجتماعي اين ديار.
فرهاد مهراد به نسبت بسياري از خوانندگان ايراني، خواننده كم كاري بود.
اما گزيده كار كرد و صدايش را به هر شعر موزون، ناموزون نكرد و اين شايد حرفي است كه نميتوان براي مرگ هر كس ديگري زد.
چرا هميشه مرگ ما را به يادآوري از دسترفتگي بسياري چيزها مياندازد.
تهران يكي از نماهايش را از دست داده است و بيشك فرهاد همان كبوتري است كه مرگ پايانش نيست.
او كه از جنس شبپرههاي ايراني بود كه هيچگاه از وطن خويش جدا نمي شوند.
يکم
وسيله اي است كه كاشفِ فانوس به دستِ حقيقت (روزنامه نگار) ، مستند به اسناد و مدارك مؤثق و متقن،آن را در كار روشنگري ذهن آدميان مي اندازد تا با انتشار آن منافع عمومي را تأمين كند.
چه بسا طلوعِ حقيقت يابِ «خبر»، با غروبِ ناگزير يك انديشه و يا افول محتمل يك نگره همراه شده و دراين ميانه هزينه مترتب بر دامن روزنامه نويس با دستاورد بزرگ حاصل شده چندان تناسبي نداشته باشد.
«خبر»، ابزارِ قضاوت سازِ مردمان اين عصراست .
تا برف انباشتگي ِ قدرت و ثروت اما در برابر پرتو روشنايي بخش حقيقت تاب نياورد.
تا زيستِ آهن صفتانِ دود زايِ مدرن ـ آنان كه جامه جاهليت را به عطاي اسكناس تازه كرده اند ـ تنگ تر از گذشته بوده به تعبيري راست تر، هيچ منفذ و مفري پيش رويِ دزدان و راهزنان جامعه امروز ما نباشد.
حقيقت«خبر»، در كامِ نا راستان،چنان تلخ و ناچشيدني است كه بازيِ روزنامه نگاري امروز ما از آفتِ نا داوري، دوپينگ و البته مافيايِ هزار تويِ صدرنگ در امان نمانده است.
چه بايد كرد؟راستي با يَدِ متكثر شيطان كه روزنامه نگاري امروز ايراني را هدف رقص سياه خود قرار داده...
واي ازدردِ نان كه باد مي كارد اندر خيام ايمان صفتان...
واي از وسوسه قدرت كه رنگ مي برد از رخسار خدمت گذاران...
واي از دشنه تزوير كه مأمني خوش تر از قلبِ ماه رويان نيابد...
واي...واي.
با اين همه، مي پذيريم كه ريشه اين درخت از گزند موريانه در امان نبوده و ثمر گنديده كم نداده...
مي پذيريم كه شاخه هاي اين فقره به موقع حرس نشده و هيزم آتش ها بوده.
مي پذيريم كه ... اما ما دراين ميانه راه گم نكرده ايم...
آن كه بدون تجربه محبت، دم از عشق به حق مي زند، درحصارِ ريايي نداشته اسير است يا نمي داند كه سنگ بزرگ علامت نزدن است.
عارفان عاشق، گفته اند راه وصل نهايي از عشق آدمي مي گذرد به هم نوع، عاشق در قدم نخست ايثار را مي آموزد، برتري ديگران را بر خويش، با همين محبت فرا مي گيرد تا برسد به فناء في الله كه بقاء به الله است.
براي همين شيخ ابوسعيد ابوالخير وقت ورود به مجلسي، در جواب دربان كه پرسيد بگويم چه كسي وارد مي شود؟
فرمود: بگو هيچ كس بن هيچ كس.
عاشق؛ عشق را از معشوق ، به تمامي مخلوقات خدا تسري مي دهد و چنان گذشت و رحمتي پيدا مي كند كه ديگران را برخود مرجح مي داند.
اگر در جامعه اي ايثار و مروت كمرنگ شود، از عشق،محبت؛دوري رخ نماياند.
چنين جامعه اي زودتر از آنچه بايد در چنبره نامردمي، خودخواهي و خودپرستي گرفتار آيد و هرچه خودخواهي بيشتر لاجرم خداپرستي و حق خواهي كمتر. اين است كه عرفا عشق را براي تسويه ،تصفيه و رشد معنويت لازم مي دانند.
آنجا كه سنايي غزنوي چنين مي تراوشد؛«آغاز عشق يك نظرش با حلاوت است. انجام عشق جز غم و جز آه سرد نيست.»حكايت چنين معنايي است.
پس هر قصه و حكايت و نوشته عاشقانه را بايد موهبتي دانست براي درمان روان هاي عاصي و ماشين زده امروزين.
نمي دانم چرا، اما شايد اين همه گفت در كامِ كلام چرخيد تا دروازه سخن در وادي قلم فرسايي در باب مطبوعات به جادوي «شازده كوچولو»اثر زيباي آنتوان دونست اگزوپري فرانسوي گره بخورد آنجا كه از زبان شاهزاده قهرمان داستان، خطاب به گل هاي سرخ مي نويسد:«شما زيبا هستيد ولي درونتان تهي است... گل من به چشم رهگذري عادي بي گمان شبيه شماست،ولي او خود به تنهايي از همه شما برتر است زيرا من فقط به او آب داده ام... چون او گل سرخ من است. »
كمي بعد نيز روباه به شاهزاده كوچولو مي گويد: «آنچه گل تو را چنين ارزش و اهميت بخشيده است عمري است كه تو به پاي آن نثار كرده اي. »
راستي را كه تنها ذهن جستجوگر غلامحسين يوسفي مي توانست چنين نقاب از چهره درونياتِِِِ راقم اين سطور بر گيرد كه:«... به قول او هرچيزي كه ما اوقات خود را بيشتر صرف آن كرده ايم در نظرمان مقامي خاص دارد.»
آيا قدر و منزلت مطبوعات و تأثير ركن چهارم بر شكل گيري و حركت جوامع امروزين در نظر گاه اين قلم بواسطه آن است كه چند سالي را به مرارت در اين عرصه سركرده و توگويي ساكن اين حرم است؛ اما نه اين بار سخن نوشته اي درجامه حديث نفس ندوخته ايم كه اين قامت از اين كسوت شكايت ها برده و ملالت ها كشيده است.
باري ، روزنامه نگاري در سنه هشتاد و پنج شمسي، تركيب غريبي از حسرت آزادي هايِ عصر سادگي ها در دوران زندگي شباني انسان و اغراق در مطلوبيت جمهوري هاي طبقاتي در عصر اسپارت هاي نوين و نيز هشدارهاي هراسناك از جامعه هاي توده اي سده اخير است و شايد اما روزنامه نگار عصر سرعت، عصر اين هماني هاي عجيب،هنوز مي كوشد تا بگويد آزادي يكي از دارايي هاي اساسي انسان است.
و اما عشق...
بررسي اين دوره زماني يكصد و پنجاه و ساله نشان مي دهد صرف نظر از دشواري هاي فن آوراند در توليد و توزيع ، يكي از مهمترين دشواري ها بر سر نهاد نو پاي مطبوعات ايران، مقوله آزادي بوده است.
روزنامه ها و نشريات ما از يك سو مسئوليت اطلاع رساني و نشر اخبار، حوادث و وقايع را داشته اند و از سوي ديگر حامل افكار و انديشه هاي تازه بوده اند آن هم در جامعه اي كه از يك سو گرفتار استبداد و خودكامگي دير پا بوده و از سوي ديگر گام هايي سنگين و ابتدايي براي گذار از دنياي قديم به جهان جديد بر مي داشته است.
از اين رو ايفاي اين نقش دو گانه از سوي مطبوعات با دشواري بسيار روبه رو بوده است تا حدي كه به رغم گذشت قريب يكصد و پنجاه سال از انتشار نخستين روزنامه در ايران و صرف نظر از تغييرات كمي و كيفي در عرصه چاپ و نشر مطبوعات، همچنان روزنامه نگاري در ايران از همان آسيب ها وتهديدات اوليه رنج مي برد.
كافي است اين نكته تلخ را از نظر بگذرانيم كه درميان هزاران نشريه و روزنامه اي كه درتاريخ مطبوعات ايران منتشر شده اند هيچكدام عمري دراز نيافته اند وموارد نادر و استثنايي نيز يا دولتي و رسمي بوده اند يا متكي به حمايت هاي دولتي ورسمي.
در روزگار ما البته اما اين وضعيت؛دشوارتر شده تا جايي كه اميد به آينده شغلي و حرفه اي درميان روزنامه نگاران به شدت تضعيف شده است.
نگاهي به وضعيت انتشار مطبوعات(بخصوص روزنامه ها) در ايران و مقايسه آن با نمونه هاي مشابه در كشورهاي همسايه نظير تركيه و پاكستان نشان مي دهد كشور ما با پيشينه ُپر بار فرهنگي و علمي و سابقه يكصد و پنجاه ساله مطبوعاتي تا چه حد در اين زمينه كند حركت كرده است.
در اينجا قصد ارائه آمار و ارقام و مقايسه شاخص ها در كار نيست اما از ذكر اين مطلب نمي توان فرو گذار كرد كه رشد و توسعه مطبوعات و به طور كلي اطلاع رساني نسبتي مستقيم و معنادار با رشد و توسعه در ديگر ابعاد و جوانب حيات اجتماعي دارد.
در واقع برخلاف گذشته،مطالبه آزادي مطبوعات ديگر يك آرمان روشنفكرانه نيست بلكه يك ضرورت براي زندگي پيچيده امروز است.
تمدن امروز بشري به شدت به توزيع آگاهي و به اصطلاح اطلاع رساني وابستگي دارد.
روزگاري مقوله آزادي و از جمله آزادي مطبوعات درخواست گروهي محدود از نخبگان جامعه بود اما تمدن امروز كه مبتني بر عنصر آگاهي و اطلاع است بدون وجود شبكه اي گسترده از شريان هاي اطلاع رساني دچارآسيب جدي خواهد شد.
كافي است وضعيتي را تصور كنيم كه در آن همه شبكه هاي ارتباطي براي مدت كوتاهي دچار اختلال شده و امكان انتقال اخبار و اطلاعات موجود نباشد.
شايد در برخي اذهان ساده وابتدايي اگر اين وقفه و اختلال مدتي مديد هم به درازا بكشد هيچ اتفاق خاصي رخ ندهد اما اهل فن مي دانند كه حيات فردي و اجتماعي با چه خطراتي روبرو خواهد شد. خطراتي كه كمتر از قطع آب شرب، برق و ديگر اقسام انرژي نيست بنابراين؛ گفتِ اين حقيقت كه آزادي مطبوعات امروز، به يك ضرورت حياتي در گردش امور جامعه بدل شده است، شايد اما سخن تازه و حرف گراني نباشد.
يادمان نرفته است...البته در هرجامعه،هنجارها و معيارهايي هست كه اصحاب رسانه ها و از جمله روزنامه نگاران موظف به رعايت آنها هستند اما حتي در چنين مواردي نيز حق داوري و واكنش را مي توان به افكار عمومي واگذار كرد و تجربه تاريخي نشان داده كه قدرت افكار عمومي تأثير گذارتر از برخوردهاي رسمي وقضايي است.
مع الاسف در جامعه امروز ما هستند كساني كه هميشه ساده ترين راه حل را بهترين راه حل مي انگارند و براي پيشگيري از خطاهاي جزيي روزنامه ها، تصميم به قطع اين شريان هاي حيات معنوي وفرهنگي جامعه مي گيرند.
اين اقدام بي شبهات به فقره معروفي نيست كه به انگيزه دفع آفات و علف هاي هرز چنان مزرعه را سمپاشي كنيم كه هيچ گياهي امكان رشد نيابد.
بدين ترتيب مي توان گفت؛آينده نشان خواهد داد كه توقف حركت يك روزنامه نگار در مسير تنوير افكار عمومي چه تأثير سويي بر حيات فكري و فرهنگي جامعه ما نهاده است.
بي ترديد كساني كه دغدغه فرهنگ و ارزش هاي فرهنگي را دارند پيش از هر چيز بايد به اسباب حفظ فرهنگ بينديشند و هر صاحب نظري اما مي داند كه امروز مهم ترين اسباب و ابزار حفظ و انتقال فرهنگ، رسانه ها و از جمله مطبوعات هستند.
چقدر خسته ام. خسته از خطاهای تكراريم، خسته از رشته بلند ندانسته هايم.
خسته از سكوت بیرحم شب ها.
خسته از فراموشی مستدام و خسته از پاهايی كه تند تند قدم بر می دارند و دستهايی كه بي وقفه كار می كنند.
نور چشم هايم كم شده و ضربان قلبم آوازه موسيقی دلنشين تو را كم دارد.
پيشانی ام پر از چروك، دست هايم پر از پينه و كف پايم پر از ترك.
چقدر زشت شده ام. بوی تند و زننده غفلت، به سلول سلولِ روحم رخنه كرده. جای جای جانم پر از لك و خال شده است.
وقتی در آينه به خود می نگرم، تاب نمی آورم، به راستی كه چقدر زشت شده ام... بيا! بار ديگر بيا! برای دوباره ای چندم بيا!
از حرير يادت، دستار سفيدی بر سرم بنه و از سرمه كلامت بر چشمان بی فروغم بكش.
بگذار باز هم نور زيباييت بر من بتابد. متبلورم كن از آيه آيه تذكرهايت.
گرد آينه ام را با دستان پرمهرت، پاك كن.
تنها از نگاه توست كه دوباره زيبا می شوم. تنها به لطف تو می توانم ديگر بار در آينه، خود را ببينم. تو را به زيباييت قسم، به من نگاه كن! آنجا كه «آناباپتسيت» وار، تن را از دامان «غسل تعميد» بيرون می كشم و تنها واسطه «خويش» در آتش عشق سوزان و تو را، چشمان اينك «بی سويم» قرار می دهم.
به من نگاه كن! چونان گرگی كه در كام اژدهايی سترگ فرو می رود.
دندان تيزی كه سنگ،جولانگاهِ سخاوت اوست.
سخن درشتی كه بر گور فرياد ريخته می شود و آن گاه فرشتگان عقل در تماشاگه راز آرام می گيرند و زبان از تزوير، كامِ حذر می دهند كه ياران، قافله عشق به سرمنزل جاودان خويش نزديك می شود اگر تنها سوغات عاشق ، صداقت باشد. با اين همه، ميزبان چنين صداقتی را معشوقه نام می نهيم اگر چه چون شمس و يا ... .
راستی را، كربلا را نيز «عشق» كربلا كرد.
باري، عاشق از اختيار خويش گذشته است تا جز آنچه حضرت «او» می فرمايد،اراده ای نكند و چون اين چنين شد، جبروت حق از آيينه ی اختيار «عاشق» ساطع می شود و آيينه را رسم اين است كه «انا الشمس» گويد ، اما تو ای «عاشق» او را اذن مده تا اين «انا» را حجاب «هو» كند.
چرا كه زير كاسه عشق، نيم كاسه ای است و راستی اما، اين عشق چيست كه گويند چون ما شوی بدانی و بايد به سعی خويش ره به كوی «سَرشكن» وی برد و البته با رأی حق اجازت ورود خواست كه «سِرِ» وصل؛هر كه آموخت، دست سرنوشت دهانش دوخت.
و برتری «آدمی» در گرو يافت اين حقيقت است كه «زندگانی» ملتزم به عشق است و نه ملتزم به اجتماع و اصوات و وقايع .
و راستی که...
«شعبده در كار اهل راز، عشق نيست»
سرگرمی طالبان، عشق است. سرگرمی سالكان، حيرت.
سرگرمی عارفان، توحيد. سرگرمی كاملان، فنا و سرگرمی اهل فنا، بقاست.
زاهد سرگرم بهشت است. عابد سرگرم خوف از دوزخ. كاسبان به كسب سرگرمند. هيچ كس در عالم ملك بی سرگرمی نيست و سرگرمی؛ غفلت است.
اما غفلت ، شراب حق است و عالم سراسر شرابخانهی حق.
راستی كه غفلت ها، پرده های رحمت رحمانند.
اگر حجاب های غفلت در ميان نباشند، ابناء بشر همه سر به صحرا خواهند گذاشت.
اگر كودك، سايه مرگ و عبور سهمناك زمان را كه پشت بازيگوشی او پنهان است، ببيند، جابجا خواهد تركيد و اگر پريرويان، زنگار پيری و زشتی را پشت آينه ی زيبايی خود ببينند، دق مرگ خواهند شد.
اما در مستیِ غفلتِ امروز در «مشرقِ» كنونی،«جماعت» موقعيت خود را به «جمعيت» واگذار كرده و اين فقره ی تازه پيدا، تاب «عشق» ندارد و بيش از آنچه روايت می كنند به «حيرت» متمايل است و «عاشق» با همه وحشتی كه از جهان امروز دارد آيا با خود در برابر ظلم معشوقِ جمعيت صفتِ جماعت گريز، هيچ زمزمه می كند كه«الله ولی الذين آمنو يخرجهم من الظلمات الی النور» و اين يعنی حج عاشق كه البته وصل نيست، تنهايی است.
نهايت بی خودی، انسان بودن پيش از آنكه عاشقی اختيار كنيم.
... و عشق چيست: حقيقت
«عَشَقِه» بر تارك نگين وش عالم خجل ازگناهِ بیوفايي ، نگاشته شد تا «عشق» به حرمت سخاوت يك نگاه بی منت در گذرگاه «رنج» به ساحل «گنج» رسيده و اين «ظاهر» خوش از «باطنی» خوش بی بهره نمانده باشد.
«عشقه» از درون خاك برخاست تا «خواستن» و «طلب» ، بال «عشق» باشد نه ساقهی بی آب يك نهال.
آرام آرام خزيد و مانايی را تجربه كرد تا «عشق» هم، چون شمعی كه گاه بی گاه، خويشتن و پروانه را به قربانگاه به تاريخ پيوستن میكشاند بی «گزنه»نباشد.
راستی كه اهل «اشارت»، «بشارت» دانند و اين نكته جز بر قلب «محرمان اسرار» ننشيند.
«عشقه» قد گرفت، رشد كرد و كمر راست نمود تا اين «داوری ها» پيش از آنكه به درگاه داور راه يافته باشد از گذر «عقلانيت» به سلامت گذشته باشد و چنين «طامات» اجازت ورود به «دايره مينا» نيابد.
چه، اهل «معنا» را با زنگار «رويا» چه كار.
كه، ايشان جوانه نورند و سكينه ای مطمئن.
با اين همه «عشقه» تصوير عاشق نيست، حال عاشق است و عاشق، طنين سوختن.
شايد«عشقه» بی تناسب با «غمزه» يار، «خنده» گريانِ نگار و «صحنه» قتل «قرار» در بی قرارترين فرصت «زمانه» نباشد ... .
اما پر بی راه نخواهد بود اگر اين موهبت الهی كه در قامتی به عمر «آدمی» ريشه از بهار طبيعت گرفته و به استواری سرو بوده است را فرزند قبيله بشری ندانيم كه شايد نخست «گناه» و اول «صواب» آدميان در گستره عالم به نام و برای «عشق» صورت گرفته است. ... و عاشق، شيطان نيست.
بلی او به«اصل» خود و «اصل» آدمی نظر كرد، به جای اينكه به خود و به آدم نظر كند. و داوری در انگيزه ها و ريشه ها را، به انگيخته ها و ميوه ها تعميم داد و برتری موهوم يكی بر ديگری را، علامت برتری خود بر آدم گرفت. اين انگيزه پرستی بود كه وی را در شمار دشمنان حضرت حق درآورد و او را امام تعصب پيشگان و كوردلان ساخت.
امروز هم ناعاشقان اند كه اعدای رحمان و اخوان شيطان اند كه نور عقيده را به ظلمت عقده ها میپوشانند و خفاش وار از آفتاب دليل میگريزند و به تاريكخانه ی انگيزه ها می خزند.
خصم نورند و دوستدار زور.
عاشق قدرت اند و دشمن انسانيت.
پرستشگران ظلمت اند و دزدان حريت.
و عشق اين نيست بلكه همان است كه «خرد» در كار بازيابی«خودِ پوشيده» می كرد، چرا كه در آيين مسلمانی «حرام است اين حجاب».
عشق همان است كه تا از اسباب روح و جسم آدمی «ارادتی» سر نزند، «سعادتی» نصيبش نگردد.
و راستی كه اين «طريق عشق»،«عجب خطرناك است».
به فرموده خواجه ای كه از «زلف سخن»